فراموشی

فراموشکار شده ای

یادت می رود گاهی

من،همان بانوی شعر هایت هستم

با همان موهای بلند و دست های سپید

نگاه کن..

/ 59 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرزومند آرزوی دگر

سلام از برخی کوته نوشته های شعر گونه یتان محظوظ شدیم و لدت بردیم. فی المثل پست مرگ،... پاینده باشید...[لبخند][گل]

حمیدرضا

سلام[لبخند] «مصباح» با «مرد علیه السلام» به روزه تشریف بیارین[گل]

سما

خدای بزرگ من؛ خیلی قشنگه؛حسو خوب منتقل میکنه

حنیف خورشيدي

در لحظه ی خواب ایل او را کشتند با منطق قال و قیل او راکشتند آن مرد پیامدار آزادی بود تنها به همین دلیل او را کشتند... ۰۰۰ این ابر ببارد و نبارد بانو ! از پشت همین نگاه ممتد بانو من می خواهم سوار چترت بشوم اصلن به کسی چه ربط دارد بانو ۰۰۰ در دایره ی تماس ها گم شده بود مردی که میان یاس ها گم شده بود از دامن سر به مهر لیمو می چید در لای همان لباس ها گم شده بود ۰۰۰ از خواب پرید مردی اندازه ی مرگ بی هیچ غمی نشست در بیضه ی مرگ از شانه ی اسمان کمی بالاتر شاهین به هوا پرید در لحظه ی مرگ

محمّد نقیان

سلامی دوباره؛ والله نمیدونم. به قول جهانبخش سلطانی تو فیلم سرنخ: "شاید... ایحتیمالاً... مومکنس!" از دوباره خوندن شعرهاتون لذّت بردم. مختصرند و مفید. شاد باشید در پناه خدا[گل]

فراز

like[گل]

فراز

like[گل]

فراز

like[گل]